آرشيداآرشيدا، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 9 روز سن داره

خاطرات دختری از زبان مادرش ...

اولين كلمات خوشگلي كه به زبونت آوردي .......

امروز ( 23 شهريور 1390 ) حس كردم خيلي بهتر گردنتو نگه ميداري... و كلمات جديدي به كار ميبري... مثل : آنغان ،‌آنغون ، آنگاخ ، آنه ، آمون ... خيلي خوشگل حس ميگيري وقتي ميخواي اينا رو بگي ... انگار دقيقا ميخواي حرف بزني ... دومين باري كه به وضوح حرف زدي همين چند روز پيش بود ( 30 دي 1390 ) ماجرا از اين قرار بود كه من رفته بودم دست و صورتمو بشورم كه برم سر كار ... وقتي اومدم تو اتاق متوجه تو كه بيدار بودي نشدم ... آخه خيلي ساكت بودي ... انگار ميخواستي منو امتحان كني ... وقتي ديدي حواسم بهت نيس بلند گفتي ... آيوووووووووو آيووووووو دو بار پشت هم همينطوري كشيده گفتي ،‌وقتي نگات كردم خنده خجالتي كردي كه عاشقشم... واي نميدوني چه حالي...
4 بهمن 1390

نوروز 90

امسال اولين ساليه كه ما خانوادمون 3 نفره شده ... امسال تو سفره 7 سينمون 3 تا شمع روشن كرديم ... واسه تو رنگ سبز رو انتخاب كردم كه زود رشد كني مث سبزه و زود بياي تو بغلم كه لحظه شماري مي كنم واسه اون لحظه ...
3 بهمن 1390

اولين باري كه ديدمت ........

امروز تو مطب خانوم دكتر ديدمت ... خانم دكتر (صديقه عشوري مقدم) گفت تو فقط 4 سانت و ا ميل قدته ... واي كه چقدر ميخوامت ........... بابات با خط كش نشونم داد كه تو دقيقا چقدري... فك كن چقدر كوشولو بودي..............  
3 بهمن 1390