خاطرات دختری از زبان مادرش ...
عسل مامان آرشیدا خانوم

دختر خوشگلم چند ماه بود که برات چیزی ننوشتم .. چون دیگه با هم تو خونه ایم و همش سرگرمم میکنی و برام وقت این کارا رو نمیزاری .. 
امروز 23 تیر 93 و تو تقریبا 2 سال و 10 ماهته .. 
از اتفاقای جدیدت بخوام بگم .. حالا دیگه روزا کامل دستشوییاتو خبر میدی هم 1 هم 2 .. ولی شبا هنوز آمادگی نداری که از پوشک بگیرمت چون طبق حرف دکترت وقتی صبح بازت میکنم و خشک باشه یعنی آمادگی داری ..
در مورد حرف زدناتم که حسابی بلبل زبون شدی و حرفایی که ما میگیم رو ضبط میکنی و یه جای دیگه بهمون تحویل میدی ...
غذا خوردناتم خیلی خوب شده و خودت هر وقت گرسنته میری تو یخچال و مثلا یه تخم مرغ برمیداری میگی مامان بیا برام عسلی درست کن .. خیلی خوشم میاد از این کارات ... 
دختر خوبی هستی و زیاد اذیتمون نمی کنی و حالا که به خاطر تو مامانی کارشو تعطیل کرد و درخدمتته تو هم خیلی خوب شدی و مریضم دیگه نمیشی و همین برام یه دنیا ارزش داره .. 
.
عاشقتم عسل مامانی



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 12:42 | دوشنبه 23 تير 1393 توسط مامان آرشیدا خانوم

یکشنبه گذشته عروسی آیدا جون (دختردایی مامانی) بود تو هم که رقاصصصصصص به تو بینهایت خوش گذشتتتتتتتتتتت ... تموم مدت در حال قر های مختلف ریز و درشت بودی ... همه بچه های هم سن تو پیش ماماناشون نشسته بودن ولی تو اصلا یه لحظه رو صندلی بند نشدی ... و همش رقصیدی ...

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 17:42 | سه شنبه 1 بهمن 1392 توسط مامان آرشیدا خانوم

ناز نازی مامان تقریبا دیگه خیلی راحت میتونی خواسته هاتو بیان کنی و حرفاتو بگی ... اگه حوس غذایی می کنی میگی ... یا اگه سردته یا گرمته خودت دست به کار میشی و لباستو در میاری یا میپوشی ...

اگه چیزی میخوای و بهت ندیم .... خیلی ناز میگی گیگه میکنما (گیگه = گریه)

اگه گرسنه ات باشه ... خودت میگی مامان گشنمن (گشنمه یا گشنه ام من)

اگه کسی حتی صداشو روت بلند کنه ... فورا میگی منو زدی ؟ و دستتو نشون میدی که یعنی من ناراحتم منو زدی... ای ننر خانوم .......

تا میخوایم بریم بخوابیم میگی تخت مامان ... و من میگمممممم نه هر کی سر جاش میخوابههههههه و با یه کم غر قبول میکنی ... میگم بیا تی تی منتظره و به خاطر عکس کیتی که رو روبالشیته قبول میکنی که بیای ...



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 16:56 | سه شنبه 1 بهمن 1392 توسط مامان آرشیدا خانوم

ممکن ﺍﺳﺖ ﺷﺎﻫﺰﺍﺩﻩ ﺍﻡ ﺭﺍ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﻨﻢ ﺍﻣﺎ ...
ﭘﺪﺭﻡ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﻣﻦ ﻣﯿﻤﺎﻧﺪ" 
 
دختر عشق باباشه بابا عاشق کاراشه روی دو چشمون بابا دخترم فقط جاشه
 
پدرم ، تنها کسي است که باعث ميشه بدون شک بفهمم فرشته ها هم ميتوانند مرد باشند !
--------------------
خورشيد
هر روز
ديرتر از پدرم بيدار مي شود
اما
زودتر از او به خانه بر مي گردد !
----------------------
آدما تا وقتي کوچيکن دوست دارن براي مادرشون هديه بخرن
 اما پول ندارن.
وقتي بزرگتر ميشن ، پول دارن اما وقت ندارن.
وقتي هم که پير ميشن ، پول دارن وقت هم دارن اما . . .
مادر ندارن!...
به سلامتي همه مادراي دنيا...
----------------------
 
هیچ چیز به اندازه یک کوه ، شبیه پدر نیست !

 
-------------------- 
 
به سلامتيه مادرايي که با حوصله راه رفتن رو ياده بچه هاشون دادن
ولي تو پيري بچه هاشون خجالت ميکشن ويلچرشونو هل بدن !!!
--------------------
سرم را نه ظلم مي تواند خم کند ،
نه مرگ ،
نه ترس ،
سرم فقط براي بوسيدن دست هاي تو خم مي شود مادرم ؛
-------------------- 
سلامتيه اون پسري که...
..
10سالش بود باباش زد تو گوشش هيچي نگفت...
..
 20سالش شد باباش زد تو گوشش هيچي نگفت....
... ... ... ... ..
 30سالش شد باباش زد تو گوشش زد زير گريه...!!!
..
باباش گفت چرا گريه ميکني..؟
..
گفت: آخه اونوقتا دستت نميلرزيد...! :(
 
------------------------------
 
اولین معلمم مادرم
 
 
هميشه مادر را به مداد تشبيه ميکردم
که با هر بار تراشيده شدن، کوچک و کوچک تر ميشود…
ولي پدر ...
... ... ... ...
يک خودکار شکيل و زيباست که در ظاهر ابهتش را هميشه حفظ ميکند
خم به ابرو نمياورد و خيلي سخت تر از اين حرفهاست
فقط هيچ کس نميبيند و نميداند که چقدر ديگر ميتواند بنويسد …

به سلامتي  همه پدر و مادرها
----------------------
(( قند )) خون مادر بالاست .
دلش اما هميشه (( شور )) مي زند براي ما ؛
اشک‌هاي مادر , مرواريد شده است در صدف چشمانش ؛
دکترها اسمش را گذاشته‌اند آب مرواريد!
حرف‌ها دارد چشمان مادر ؛ گويي زيرنويس فارسي دارد!
دستانش را نوازش مي کنم ؛
داستاني دارد دستانش .
 
 --------------------
دست پر مهر مادر
تنها دستي ست،
که اگر کوتاه از دنيا هم باشد،
از تمام دستها بلند تر است...
---------------------
مادر
تنها کسيست که ميتوان "دوستت دارم"‌هايش رااا باور کرد
حتي اگر نگويد...
-------------------- 
سلامتي اون پدري که شادي شو با زن و بچش تقسيم ميکنه
اما غصه شو بیرون از خونه چال میکنه و با دل خوش و با
لب خندون میاد پیش زن و بچش
-----------------
مادر يعني به تعداد همه روزهاي گذشته تو، صبوري!
مادر يعني به تعداد همه روزهاي آينده تو ،دلواپسي!
مادر يعني به تعداد آرامش همه خوابهاي کودکانه تو، بيداري !
مادر يعني بهانه بوسيدن خستگي دستهايي که عمري به پاي باليدن تو چروک شد!
مادر يعني بهانه در آغوش کشيدن زني که نوازشگر همه سالهاي دلتنگي تو بود!
مادر يعني باز هم بهانه مادر گرفتن....
-------------------- 
پدرم هر وقت ميگفت "درست ميشود"...
تمام نگراني هايم به يک باره رنگ ميباخت...!
-------------------- 
مردان پيامبر شدند؛
و زنان مادر؛
قداست پيامبران را توانسته‌اند به زير سوال ببرند؛
ولي قداست مادران را هرگز..!
-------------------- 
تو 10 سالگي : " مامان ، بابا عاشقتونم"
تو 15 سالگي : " ولم کنين "
تو 20 سالگي : " مامان و بابا هميشه ميرن رو اعصابم"
... ... ...
تو 25 سالگي : " بايد از اين خونه بزنم بيرون"
تو 30 سالگي : " حق با شما بود"
تو 35 سالگي : "ميخوام برم خونه پدر و مادرم "
تو 40 سالگي : " نميخوام پدر و مادرم رو از دست بدم!!!!"
تو  هفتاد سالگي : " من حاضرم همه زندگيم رو بدم تا پدر و مادرم الان اينجا باشن ...!

از اعماق وجودم اعتقاد دارم که هر روز، روز توست پدر و مادرم...
-------------------- 
بهشت از آن مادران است در حالي که به جز پرستاري و نگهداري از فرزندان ، هيچ حق ديگري نسبت به آتها ندارند و براي بيشتر چيزها اجازه ي بابا لازم است !!!!!
-------------------- 
وقتي پشت سر پدرت از پله ها مياي پايين و ميبيني چقدر آهسته ميره ، ميفهمي پير شده ! وقتي داره صورتش رو اصلاح ميکنه و دستش ميلرزه ، ميفهمي پير شده ! وقتي بعد غذا يه مشت دارو ميخوره ، ميفهمي چقدر درد داره اما هيچ چي نميگه... و وقتي ميفهمي نصف موهاي سفيدش به خاطر غصه هاي تو هستش ، دلت ميخواد بميري
-------------------- 
اگر 4 تکه نان  خيلي خوشمزه وجود داشته باشد و شما 5 نفر باشيد
کسي که اصلا از مزه آن نان خوشش نمي آيد (( مادر )) است
----------------------------
مادر قسم به تو، که تویی نور کردگار
 
 یزدان تو را، ز نور وفا آفریده است

نازم به آن شکوه و به آن عزّت و مقام

جنت به زیر پای تو خوش آرمیده است

--------------------------------------

مادرم شاخه گل باغ بلور                 پدرم فاصله عشق و غرور

----------------------------

 

گفتم مادر! ...
گفت: جانم
گفتم درد دارم! ...
گفت: بجانم
گفتم خسته ام! ...
... گفت: پريشانم
گفتم گرسنه ام! ...
گفت : بخور از سهمِ نانم ... ... ... ...
گفتم كجا بخوابم! ... گفت: روي چشمانم جانم ...
اما يك بار نگفتم: مادر من خوبم شادم...!
هميشه از درد گفتم و از رنج

________________________________________________________________________________
به سلامتي مادر واسه اينكه ديوارش از همه كوتاهتره!
به سلامتي مادر بخاطر اينكه هيچوقت نگفت من هميشه گفت بچه هام...
به سلامتي مادر بخاطر اينكه هميشه از غمهامون شنيد اما هيچوقت از غمهاش نگفت
به سلامتي مادر بخاطر اينكه از سلامتيش براي سلامتي بچه هاش هميشه گذشته
به سلامتي مادر بخاطر زندگي كه همراه با شادي و اميد و مهربوني بهمون ميده
به سلامتي مادرچون هيچوقت خستگيشو به رخمون نميكشه و ازش گلايه اي نميكنه
به سلامتي مادر چون اگه خورشيد نباشه ميشه گذرون كرد اما بدون حضور مادر زندگي يه لحظه هم معني نداره...

* مهم نیست چه سنی داری و چه مقامی، هنگام سلام کردن مادرت را در آغوش بگیر 

-------------------------------------- 

طوری زندگی کن که هر وقت فرزندانت خوبی و بزرگواری دیدند یاد تو بیفتند ...

 -------------------------------------------

پدر؛
تکیه گاهی است که بهشت زیر پایش نیست..
اما همیشه به جرم پدر بودن
باید ایستادگی کند؛
و با وجود همه مشکلات, به تو لبخند زند تا تو دلگرم شوی
... که اگر بدانی ...
چه کسی ، کشتی زندگی را
از میان موج های سهمگین روزگار
به ساحل آرام رویاهایت رسانده است؛
"پدرت"را می پرستیدی...

 ---------------------------------

بسلامتی اون مادری که حتی اگر 30 سالتم بشه شبا اگه کنارش بخوابی تا صبح نگاه میکنه ببینه 1موقع پتو از روت برنداشته باشی که سردت بشه و تو خواب سرما بخوری...
موجودی که بی هیچ منتی بهت عشق میورزه ولی ما چسبیدیم به عشق دروغی ادما..

 -------------------------------------
خدایــــــــــــا التمـــــــــــاست مــــــی کنـــــــــم
همــــــه دنیــــــــــایـــــــت ارزانــــــــــیِ دیگــــــــــــران !
ولــــــــــــــــی ;
...
آنــکـــــــــــه دنـیــــــــــایِ من اســــــــــت
ازم نگیر ... پدر و مادرمممممممممممم
------------------------------------------
همیشه یه گوشه دلم تنگ تر از جاهای دیگشه
اونم واسه مادرم ...
--------------------------------------------
می خواهم بازگردم به روزهای کودکی آن زمان ها که :

پدر، تنها قهرمان بود .
عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد
بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود ...
بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند .
تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند.
تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود
و معنای خداحافـظ، تا فردابود...!
--------------------------------------------------------------

بچه بودیم ار آسمان باران می آمد
بزرگ شده ایم از چشمهایمان می آید 

 بچه بودیم همه چشمای خیسمون رو میدیدن
بزرگ شدیم هیچکی نمیبینه

   بچه بودیم تو جمع گریه می کردیم 
بزرگ شدیم تو خلوت

بچه بودیم راحت دلمون نمی شکست 
بزرگ شدیم خیلی آسون دلمون می شکنه

بچه بودیم همه رو 10 تا دوست داشتیم
بزرگ که شدیم بعضی ها رو هیچی

بعضی هارو کم و بعضی ها رو بی نهایت دوست داریم  

 بچه که بودیم قضاوت نمی کردیم و همه یکسان بودن 
بزرگ که شدیم قضاوتهای درست و غلط باعث شد که 
اندازه دوست داشتنمون تغییر کنه

کاش هنوزم همه رو 
به اندازه همون بچگی ۱۰ تا دوست داشتیم

 بچه که بودیم اگه با کسی دعوا میکردیم

يك ساعت بعد از یادمون میرفت

بزرگ که شدیم گاهی دعواهامون سالها تو یادمون

 مونده و آشتی نمی کنیم

  بچه که بودیم بزرگترین آرزومون داشتن کوچکترین چیز بود 

بزرگ که شدیم کوچکترین آرزومون داشتن بزرگترین چیزه

  بچه که بودیم بچه بودیم

بزرگ که شدیم بزرگ که نشدیم هیچ؛

دیگه همون بچه هم نیستیم....

(( دخترم هیچوقت بزگ نشو ))

-----------------------------------------

 زن شکوفه ایست که هنگام غنچه بودن دوست داشتنی ،
موقع گل بودن عشق ورزیدنی،
و در وقت پژمردن پرستیدنی است ...

 -------------------------------------------------

خداوند از روز ازل بهشت را در دستان مادر قرار داد
مادر اما بهشت را بر زمین گذاشت تا فرزندش را در آغوش بگیرد
از آن روز بهشت زیر پای مادران است...

---------------------------------------------------

در پی گذشت سالها هنوزهم صدای قلب تو
نوازشگر روح خسته من است مادرم . . .

---------------------------------------------------

 مادر عزیزم به خاطر تمام مهربانیهایی که در حق من کردی و
به من بال و پر دادی و
مرا بالنده کردی و
با سوختن خود عشق و شور در وجودم روشن کردی

... با همه وجودم و با تک تک سلولهایم دوستت دارم

----------------------------------------------------
مادر عزیزم ..
تو ای محرم ترین یارم
تو ای مونس و غمخوارم
به نام نامی مادر
همیشه دوستت دارم
_______________________________
دخترم :
زن بودن مثل ققنوس بودن است !
هی آتش می گیری و باز نا امید نمیشوی
و
ازخاکسترت زن متولد میشود.!!

نفس تازه کن بانوی کوچک زندگی من ...
________________________________
مادر یعنی عشق !!!
 
_________________________________
دخترم :
دوست داشتن مثل بازی با الا کلنگ می مونه
اونی که عاشق تره همیشه خودشو می آره پایین تا عشقش از بالا بودن لذت ببره!!!
 
_________________________________

دخترم :
دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،
دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را…
این جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!
باید آدمش پیدا شود!
____________________________________
 
دخترم :
 
اگر می‌دانستم این آخرین دقایقی است که تو را می‌بینم، به تو می‌گفتم: “دوستت دارم” و نمی‌پنداشتم تو خود این را می‌دانی.

همیشه فردایی نیست تا زندگی فرصت دیگری برای جبران این غفلت‌ها به ما دهد. کسانی را که دوست داری همیشه کنار خود داشته باش و ...بگو چقدر به آنها علاقه و نیاز داری.

مراقبشان باش. به خودت این فرصت را بده تا بگویی: “مرا ببخش”، “متاسفم”، “خواهش می‌کنم”، “ممنونم” و از تمام عبارات زیبا و مهربانی که بلدی استفاده کن. هیچکس تو را به خاطر نخواهد آورد اگر افکارت را چون رازی در سینه محفوظ داری.
خودت را مجبور به بیان آن‌ها کن!
به دوستان و همه‌ی آنهایی که دوستشان داری بگو: “چقدر برایت ارزش دارند.”
اگر نگویی فردایت مثل امروز خواهد بود و روزی با اهمیت نخواهد گشت… همراه با عشق
_____________________________________________
 
مادرم عاشقم...

عاشق آن (میم)که میاید آخر مادر... و مرا میکند مال تو....!!!!!!!!
 
--------------------------------------------------------------------------------
مادرم ،
تو بهترین گل مبان شهر گلهایی ، تو رنگ آفتابی ،
شب که میرسد مثل ستاره گویا مهتابی
______________________________________________________
دخترم
زن بودن کار مشکلیه ، مجبوری مانند یک بانو رفتار کنی
مانند یک مرد کار کنی ، شبیه یک دختر جوان به نظر برسی
و مثل یک خانم مسن فکر کنی
ای هنرمند بزرگ روزت مبارک
_______________________________________________________
مادرم خوشبو ترین موجود است
هیچوقت نیاز به هیج عطری ندارد
چون تمام وجودش بوی عطر یاس می دهد
_______________________________________________________
مادر بودن سخت ترین و پرمشقت ترین کار دنیا است که

تا آخر عمر هم بازنشستگی ندارد

و تنها حقوقی که بابت آن طلب میکند اندکی عشق است،
...
مادرم تو را عاشقانه دوست دارم

و با تمام وجودم به تو عشق می ورزم
-----------------------------------------------------------------------------------
به دنیا آمد
تا دختر کسی شود

ازدواج کرد
تا همدم کسی شود
...
بچه دار شد
تا مادر کسی شود

برای همه ، کسی شد
اما خودش
بیکس ماند...

به سلامتی همه مادرا ♥
_______________________________________
گرگها خوب بدانند که در این ایل غریب  / گر پدر مرد تفنگ پدری هست هنوز

گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند / توی گهواره چوبی پسری هست هنوز

آب اگر نیست نترسید که در قافله مان / دل دریایی و چشمان تری هست هنوز

______________________________________

 مادرش زولبیا دوست داشت و پدرش بامیه. نیم کیلو بامیه خرید و نیم کیلو زولبیا و رفت خانه.

کلید انداخت ، در را باز کرد و رفت سمت آشپزخانه.

وسایل سفره افطار را آماده کرد. همه چیز را سر جایش گذاشت.

زولبیا، بامیه، پنیر، نان، سبزی و گردو. نشست سر سفره.

دو قاب عکس را آورد. یکی کنار زولبیا و دیگری کنار بامیه

__________________________________________

مـاه بـانو بـه شب دهكده نازل شد و بعد

سهمش از بركت ده زهر هلاهل شد و بعد

ابـر شـد آمـد و بـاریـد بـه اقـبــال كــویــر

خـاك لـم‌یـزرع ایـن ناحیه هم گل شد و بعد

دری از نور به این سمت گشود از ملكوت

شهـر بــا آمــدنـش نقـل مـحافل شد و بعد

آسمــان یــا حــرم كــوچك بانوی غریب؟

قـصـه حـور و پـری قـصـه دل دل شـد و بعد

قرعـه افتاد به نام من و همسایگی‌اش

و دلــم وارث سـرمــایــه دعــبل شد و بعد

 
________________________________________________
مادر جونم :
تمام گل های دو عالم به زیر پاهای کسی که از جنس توست..
_________________________________________________________-
به بهشت نمی روم اگر مادرم آنجا نباشد
_________________________________________________________

شرمنده مي کند فرزند را ، دعاي خير مادر ، در ...
 
کنج خانه ي سالمندان ...

_________________

دخترم !

گفته بودم بهت ٬ یادت هست که ؟!

مادرها هرگز نمی میرند
فقط خونه دنیائی شون رو ترک می کنند

میدونم باورش خیلی سخته
مخصوصا این روزها که خودش نیست
اما فضای خونه پر از عطر حضورشه
وقتی که هنوز صدای مهربون و خسته اش رو
از جای جای خونه می شنوی

اما این یک حقیقته
که با گذشت زمان درکش می کنی

مادرها تا وقتی تو دنیا هستند
یه خونه دارند که تو اون خونه
با تحمل سختی ها ٬ رنج ها
دردها و مشکلات با چنگ و دندان
از فرزندانشون مراقبت می کنند

وقتی این خونه را ترک می کنند
صاحب دوتا خونه میشن
یکی تو بهشت
یکی تو قلب فرزندانشون
مادرها می تونند شاد و خوشبخت
تو این خونه ها زندگی کنند اگر
فرزندانشون رضایتشون رو فراهم کنند
کار سختی نیست
فقط کافیه همونی بشیم
که مادرمون آرزو داره



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 12:47 | سه شنبه 14 آبان 1392 توسط مامان آرشیدا خانوم

دختر نازنینم ... تا امروز نمیدونستم حرف زدن اینقدر سخت و مشکله .. تو باعث شدی برم تحقیق کنم در این مورد و متوجه بشم که خیلی چیزا توی حرف زدن دخیلن ... مثلا هر کدوم از دندون ها نقشی تو حرف زدن و بعضی کلمات رو دارن یا رشد عقلی و دایره لغات و خیلی چیزای دیگه ...

این روزا تو با زبونی حرف میزنی که بیشترشو من میفهمم و خیلیاشم بابایی و افراد نزدیک فامیل ...

خوشحالم که میتونی مقصودتو برسونی ... این خیلی به هردمون کمک میکنه ...

جدولی تهیه کردم که ستون اول کلمات تو با زبون بچه گونه اته و ستون دوم معنی اصلی کلمه ...

می میخوام ............... نمیخوام

می میشه ................ نمیشه

بالا بالا .......................... یعنی منو بلند کن بزار رو کابینت (از اون اصطلاحا بودا ههههههه)

صنه ........................ صندلی

نی نی ابده ................. نی نی بی ادبه

آله ....................... خاله

دنه .................. دنپایی

کش ............. کفش

چاش .............. چای

اول بخوره ................. میوه ( تا میوه می بینی یاد شعر میوه نخور نشسته می افتی و میگی اول بخوره)

شی ............. کتاب شعر

بازه ............. پازل

تی تی .......... کیتی ( همون هلو کیتی )

تاتون .............. کارتون

باباضا ................ بابا رضا

شزاد ........... مامان شهرزاد

آون ................ آرون (پسر دایی آرشیدا)

بهت بگم نی نی بد چیکار میکنه یه جیغ میزنی و بعد میگی مامانش د میکنه ...

گریه الکی هم بلدی ... گریه میکنی و خودت میگی اکی اکی ... ههههههههههه



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 11:29 | سه شنبه 14 آبان 1392 توسط مامان آرشیدا خانوم

همسفرای این سفر زنونه شامل من و تو ، مامان شهرزاد و خاله الهه و خاله شراره و خاطره جون بودن...

این سفر یکی از سفرایی بود که با ابهام راضی شدم که بریم ...

به دلایلی مثل اینکه :

- میترسیدم تو این هوای نسبتا سرد پاییز تو سرما بخوری و هم خودت اذیت شی و هم من و بقیه همراهان...

- قرار بود بابایی هم همرامون نیاد به خاطر نداشتن مرخصی و ... (مشکلاتش مثل همیشه)

- و خیلی چیزای ریز و خورد دیگه که حوصله باز کردنشونو برات ندارم ...

ولی به هرحال به این سفر رفتیم و امام رضای مهربون ما رو طلبید و سرماخوردگی خفیفت نه تنها شدید نشد بلکه خفیفتر شد و هوای مشهد فوق العاده خوب و بهاری بود ... و خیلی به هممون خوش گذشت ...

اینم از اولین زیارتت ... قبول باشه دخترم ... التماس دعا

با قطار سریع السیر پردیس رفتیم و برگشتیم ... نسبتا خوب بود ... و زود رسیدیم ... مخصوصا واسه ما که راه به راه استاد جاده های شمال شدیم چند ساعتم روش چیز زیادی نبود ... ٨ ساعته رسیدیم مشهد ... و تو هم یه صندلی داشتی و پیش من مث خانوما نشسته بودی ... فقط گاهی خسته میشد و خاله خاله میکردی که خاله الهه یا من میبردیمت بین واگنا که حالت تکون تکون و لرزشی داشت و اونجا خوشت می اومد ... خوشم میاد مث منو بابایی تو هم اهل کارای ریسکی و ترسناکی ...

یه هتل خیلی خوب هم گیرمون اومد به نام هتل قائم که خیلی خوب و تمیز بود و تازه ساز و ما سومین مسافر هتل و اولین مسافر این اطاق بودیم ... به خاطر همین تموم ملحفه ها و ظروف نوی نو و آکبند بودند ... خیلی خوب بو و از این لحاظ خیلی راضی بودم ...

یه روزم رفتیم کوهسنگی به عشق اون مغازه های خرت و پرتای سنگی ... ولی دیدیم جا تره و بچه نیست ... اونجا داشتن ساخت و ساز میکردن و اثری از اون مغازه ها نبود متاسفانه ... ما هم رفتیم تو پارکش یه کم گشتیدیم و یه دیزی زدیم تو رگ و برگشتیم ...

و اما ........ یه روزم رفتیم خونه دوست جون جونیم زینب خانوم و دختر نازنازیشون فاطمه خانوم که خیلی شرمندمون کردن و کلی مهمون نوازی کردن و نهار دبشششش و ... تو و فاطمه هم حسابی با هم بازی کردین و بعد از ظهر حدود ساعت ٤ جفتتون در حال غش کردن بودین که تو اطاقای جداگونه خوابوندیمتون و ٣ سوت خوابیدین بس که خسته بودین ... من و دوس عزیزمم کلی با هم خلوت کردیم و حرفای درگوشی زدیم که بیدار نشین و ١ ساعتی خوابیدین و و قتی بیدار شدی ما زود زدیم بیرون سمت هتل که همه منتظرمون بودن که بریم خرید و حرم ...

 اینم موقع برگشت تو قطار که از همون اولش خوابیدی تا ٢-٣ ساعت دیگه ...



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 11:35 | شنبه 11 آبان 1392 توسط مامان آرشیدا خانوم

دخترم این اولین مسافرت من و تو محسوب میشد ... تنهای تنها بدون هیچ حتی آشنایی ...

فوزیه جون اینا اومده بودن شمال با دخترشون نادیه که یه دختر هم سن و سال شما داشتن به نام غدیر که خیلییییییییییییییییی ناز و خوشگل بود ... و من خیلی دلم میخواست شما هم با هم دیگه آشنا بشید منم که خیلی فوزیه جونو دوس دارم و همش دلم اونجا بود و بابایی هم میگفت اصلا فرصت مسافرت نداریم و راستم میگفت مغازه این روزا خیلی شلوغه و به خاطر همینم تولدتو جا به جا کردیم ... این شد که آخر هفته یعنی چهارشنبه یهو به ذهنم رسید که حالا که بابایی این دو روزو تعطیله منو تو یه گریزی بزنیم بریم رشت و جمعه بعد از ظهرم برگردیم ... حالا یا با هواپیما و یا اتوبوس ویژه (وی آی پی) که شما راحت باشی و تو راه زیاد اذیت نشی ... بابا هم با کمی مکث قبول کرد (چون نگران بود تو اذیت شی و منو اذیت کنی) ولی من گفتم مشکلی نیس و با اکراه قبول کرد هههههههههه

 ولی هوایما که پر بود و اصلا جای خالی نداشت و کنسل شد و اتوبوسای ویژه هم رزرو نداشتن پر بودن ولی گفت بیاین پای حرکت ماشین شاید یکی کنسل کرد ... ما هم با ناراحتی رفتیم و گفتم اگه نشد نمیرم برمیگردیم خونه ... و رفتیم ترمینال آرژانتین و ماشین ساعت ٥/٤ که رفت و اصلا جا نداشت و همه اومده بودند ... و موند فقط یه ماشین ساعت ٥ که اگه اینم همه مسافراش می اومدن دیگه کلا سفرمون کنسل میشد ... و از شانسمون دو نفر دیر کردن و راننده گفت شما بیایید و خوشبختانه ما رفتیم سوار شدیم و رفتیم پیش به سوی یه تجربه جدید ...

خوشبختانه تو برات اتوبوس تازگی داشت و تا حالا ندیده بودی و تا مدتی درگیر بزرگیشو صندلیا و مردم و سلام و احوالپرسی بودی ... و من که تصمیم داشتم تو تو اتوبوس خواب عصرتو کنی .. ولی تو اینقدر خسته بودی تو ماشین که با بابایی می اومدیم یه چرت زدی و خستگیت در شد و دیگه خواب از سرت پرید از شانس من ... بعدش اومدی رسیدی به من هی رو سر و کله ام رژه میرفتی .. تا اینکه یکی از مسافرا که یه دختر خانوم دبیرستانی بود باهات هی بای بای کرد و تو خواستی بری تو بغلش ... و بعد از اونم رفتی تو بغل یه آقایی که صندلی بغلیمون بود و من ١ ساعتی راحت بودم از کتک خوردنو گاز گرفتن و مشت و مال ...

یه کار جالبی هم کردی که همه مسافرین زدن زیر خنده ... وقتی دم غروب آقای راننده چراغای رنگی ریز بالای سرمونو روشن کرد تو یهو رو بهشون با شادی که تو چهره ات بود دستاتو وا کردی و گفتی وووااااااییییییییی چه قشنه (یعنی وای چه قشنگه) و همه زدن زیر خنده منم یاد فیلم صمد به شهر می رود افتادم ههههههههه

این ٢ روزم به هر حال گذشت و موقع برگشت خوشبختانه ٣ ساعت تو ماشین خوابیدی و وقتی بیدار شدی سر حال بودی ... و نسبتا راحت تر بودیم ... یه دختر بچه ٥ ساله هم صندلی جلوئیمون نشسته بودن که با اون مشغول بازی و صحبت شدی تا برسیم تهران... 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 12:23 | يکشنبه 21 مهر 1392 توسط مامان آرشیدا خانوم

یک دقیقه سکوت برای رویاهای شیرین کودکی ، که هرگز باز نخواهند گشت!

 

تاریخ من کودکیم هست

 گذشت، اما در یادهایمان جاودانه ماند

کودکی دنیاییه که مث برق و باد میگذره ... یادم میاد تو دوران کودکیم هر کی ازم میپرسید چه آرزویی داری میگفتم دلم میخواد زودتر بزرگ شم و 20 سالم بشه ... همینطورم شد زودددددد بزرگ شدم ... حالا 33 سالمه و مادر یه دختر خوشگلم ... یعنی یه چیزی فوق آرزوهام ...

دختر خوبم کودکی زود میگذره ... به قول مامانم و مادربزرگت چگونگیش مهمه ...

اینو همیشه آویزه گوشت کن عزیزم ...

اگر بخندی، دنیا با تو می خندد

شادی کنی ، مردم به سوی تو جذب میشوند

پس شاد باش و شادی ببخش

اینم کادوی من و بابایی واسه گرامیداشت این روز به تو دختر خوب و گل ...



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 13:40 | سه شنبه 16 مهر 1392 توسط مامان آرشیدا خانوم

عزیز من ،‌ گل من تولدت مبارک

قشنگ شدی ، گل شدی ، شدی مثل عروسک

تو سقف این اتاقه ، یه عالمه ستاره ، میخوان تولدت رو جشن بگیرن دوباره

فشفشه های روشن ‌بادکنکای رنگی ، تو دستامون میرقصن ‌رقص به این قشنگی

وقتشه که فوت کنی شمعا رو خاموش کنی ،شادیو مهمون کنی غم رو  فراموش کنی

نگاه نکن اینقده تو آینه خودت رو ،‌بیا ببر عزیزم کیک تولدت رو

باز میشه هدیه هامون با فاصله تک به تک ، عزیز من ‌گل من ‌تولدت مبارککککککککککک

دختر خوشگلم ،‌ تولد دو سالگیتم به خوبی و خوشی البته در تاریخ ٧ شهریور یعنی ١٠ روز قبل از تولدت برگزار شد و امسالم مث پارسال تو خونه مامان شهرزاد تولدتو جشن گرفتیم و خیلی مامان شهرزاد و خاله ها رو به زحمت انداختیم ...

و در مورد تاجی بگم که برات درست کردم اونم خودم به تنهایی ... اونم منی که اصلا حوصله کارای هنری رو هیچوقت نداشتم ، ولی تو انگیزه ای بهم دادی وصف نشدنی که بشینم چند هفته رو تاجت وقت بزارم و درستش کنم و همینطور طراحی های تزئین تولدت ...

 

البته از یه سری کارا عقب موندیم ... مث آرایشگاه رفتنتو و آتلیه ... چون جنابعالی نمیدونم هیجان زده بودی از تزئینات تولدت یا چی که اصلا میخواستی بعد از ظهر رو نخوابی ... و این منجر به گند زدن به تولدت میشد چون دخترم سابقه ات خرابه که اگه خوابت بگیره دنیا رو رو سرت خراب می کنی ... و من بیچاره رو از ساعت ٢ بعد از ظهر تا ساعت ٥/٥ بالا سر خودت نگه داشتی که بخوابی و خیلی خستم کردی و همین باعث شد هم سشوار موهام خراب شد و هم چهره ام تو کل تولد خسته و وامونده بود ... تو این دو سال زندگیت سابقه نداشت بعد از ساعت ٣ بخوابی ... بهر حال اینم خاطره ای شد ...

 خلاصه ساعت ٥/٦ بیدار شدی و منو خاله الهه بردیمت حموم و سریع آماده ات کردیم که بیای بین مهمونا یه تعداد از مهمونا اومده بودن ... اوایلش به خاطر تازه بیدار شدن از خواب یه کم لجبازی و بد قلقی کردی ولی بعد با خوردن یه شیرینی و آب میوه شارژ شدی و دیگه خوب بودی ... و مجلسو با دست زدنات گرم میکردی و همه رو دعوت میکردی به وسط برای رقص ...

کم کم شیطونیاتم شروع شد وسط تولدت رفتی زیر میز و در نمیومدی ... یا هی مسخواستی بری آرون (پسردایی آرشیدا) رو ببوسی و پیشش بشینی حتی وقتی خواب بود . اصلا انگار نه انگار که تولدته و اینهمه مهمون به خاطر تو اومدن ...

بعد از کلی رقص و شادی میز شام رو چیدیم و از مهمونا پذیرایی کردیم ... با ساندویچهای سالاد الویه و سالاد سرآشپز (مامانت) و چیکن استراگانوف (اینم برای اولین بار مامانی تو تولدت درست کرد که خیلی مورد استقبال مهمونا قرار گرفت ) ژله (دو رنگ با قالب مینی ماوس)  و چیپس و نوشیدنی های مختلف ...

و کیک تولدت که طبق تم تولدت مینی ماوس انتخاب کردیم و کلی استرس متحمل شدم سر پاپیون بالای سرش که میخواستم حتما برجسته باشه و قشنگیش به همون بود ... و بالاخره تقریبا همون شد و راضی بودم ...

و مراسم بازگشایی کادوهات که همشونو خیلی دوست داشتی و کلی با دیدنشون خوشحال میشدی ... و بعدشم بغلشون کردی تا جایی که تو دستت جا میشد و رفتی باهاشون رقصیدی ...

اینم از تولد ٢ سالگیت ... خدا رو شکر تقریبا همونی که میخواستیم شد ...

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 12:59 | چهارشنبه 3 مهر 1392 توسط مامان آرشیدا خانوم

خوشگل مامانی اوایل ماه رمضون از ٢ مرداد تا ١٩ ام بابایی اینا تعطیلی تابستونی داشتن و چون بابا میخواست پایان نامه اش را دفاع کنه ما از چند روز قبلش رفتیم رشت ... ولی از جاده چالوس ... چون با یه استادش تو رامسر بابایی قرار داشت در خصوص همون دفاعش ...

و اینکه تو مسیر رسیدیم به رامسر زیبا و سرسیز ... نارنجها قد گردو شده بودن و خیلی دیدنی بودن ... کلی ازت عکس انداختیم و تو بلوار رامسر با نمای هتل بزرگ و زیبای رامسر که قبلا کاخ شاه بود ... خودمونم خیلی عکس گرفتیم تا اینکه متوجه شدیم که شما پی پی کردین و رفتیم بشوریمت و به مسیرمون ادامه بدیم و نمیدونم کجا و چه جوری دوربین عزیزمون گم شد ... خیلی ناراحتم ... شاید ما سرگرم شستنت شدیم یکی از تو ماشین زده و رفته چون پنجره ها پایین بود و ما لحظاتی پشت کرده بودیم به ماشین ... یا جنابعالی مرحمت فرمودین از پنجره انداختینش بیرون چون تازگیا خیلی این کارو انجام میدی و هر چقدرم بهت میگم کار بدیه گوشت خریدار نیس که نیس ...

به هر حال دختر خوشگلم دوباره بی دوربین شدیم و دیگه نمیتونیم لحظات بزرگ شدنتو ثبت کنیم ... و این بسی جای ناراحتی داره ... ولی بهت قول میدم به زودی یه خوشگلترشو و مجهزترشو میخرم که دلم نسوزه که گم شد .. فدای سر تو عشقم ...

بهرحال بابایی با موفقیت دفاع کرد و نمره کامل رو گرفت . و برگشت تهران و ما موندیم رشت پیش خاله ها و فامیل که تو کلی استراحت کنی و شارژ شی ... تصمیم داشتیم دریا بریم آستارا بریم ... هیچ کدوم عملی نشد چون همش بارندگی بود و سردددددد منم که واست اصلا لباس گرم نبرده بودم مجبور شدم همونجا یه چیزایی واست بخرم که سرما نخوری ...

کلی کلمات جدید تو این روزا یاد گرفتی ...

به شلوار میگی ... شبا

به بلوز میگی ... بوزو

به شربت میگی ... شبت

به چراغ میگی ... چِاآ

به مسواک میگی ... مسه

به تلویزیون میگی ... توه

گاهی به بابایی میگی ... مهدی و گاهی میگی بابا

کلمات دیگه ای هم که خودت میگی موقع حرف زدن با عروسکات ...

توپول ... چطوری ؟ ... سغام (سلام) ... مال منه ... بده من ...

اعداد را هم تا ٦ درست و مرتب بلدی گاهی هم تا ٨ میگی .. عاشق دنپایی پوشیدنی تو خونه و دوس داری خودت بپوشی و درست هم میپوشی ... برات یه دنپایی خونه ٣ سایز بزرگتر خریدم که راحت بتونی بپوشی و به دنپایی های ما دیگه کاری نداشته باشی ... خیلی دوستش داری ...

شعر تاب تاب عباسی را به این نحو میخونی ...

تاب تاب عباسی .. اگه میخوای بندازی

از هر جاش خوشت اومد استفاده کردی و مصراع ها رو جابجا کردی ... عاشق این کاراتم ... هههههههه

شعر زنبور طلایی و با شیر آب بازی نکن و خرگوشه و تو قفسای باغ وحش را هم تا حدودی بلدی اجرا کنی و برسونی لپ کلامو ههههههههههه

تو تمیز کردن خونه به مامان کمک می کنی و دوست داری با پارچه وسایلو گرد گیری کنی و اسپری بزنی ...

اینم چند تا عکس از دوستات ...



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 12:07 | دوشنبه 21 مرداد 1392 توسط مامان آرشیدا خانوم
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 صفحه بعد
درباره وبلاگ

آرشيو مطالب

صفحات وبلاگ

آخرين مطالب

پيوند ها

آمار وبلاگ








گالری تصاویر