بستن تبلیغات

خاطرات دختری از زبان مادرش ...
خاطرات دختری از زبان مادرش ...
عسل مامان آرشیدا خانوم

یکشنبه گذشته عروسی آیدا جون (دختردایی مامانی) بود تو هم که رقاصصصصصص به تو بینهایت خوش گذشتتتتتتتتتتت ... تموم مدت در حال قر های مختلف ریز و درشت بودی ... همه بچه های هم سن تو پیش ماماناشون نشسته بودن ولی تو اصلا یه لحظه رو صندلی بند نشدی ... و همش رقصیدی ...

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 17:42 | سه شنبه 1 بهمن 1392 توسط مامان آرشیدا خانوم

ناز نازی مامان تقریبا دیگه خیلی راحت میتونی خواسته هاتو بیان کنی و حرفاتو بگی ... اگه حوس غذایی می کنی میگی ... یا اگه سردته یا گرمته خودت دست به کار میشی و لباستو در میاری یا میپوشی ...

اگه چیزی میخوای و بهت ندیم .... خیلی ناز میگی گیگه میکنما (گیگه = گریه)

اگه گرسنه ات باشه ... خودت میگی مامان گشنمن (گشنمه یا گشنه ام من)

اگه کسی حتی صداشو روت بلند کنه ... فورا میگی منو زدی ؟ و دستتو نشون میدی که یعنی من ناراحتم منو زدی... ای ننر خانوم .......

تا میخوایم بریم بخوابیم میگی تخت مامان ... و من میگمممممم نه هر کی سر جاش میخوابههههههه و با یه کم غر قبول میکنی ... میگم بیا تی تی منتظره و به خاطر عکس کیتی که رو روبالشیته قبول میکنی که بیای ...



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 16:56 | سه شنبه 1 بهمن 1392 توسط مامان آرشیدا خانوم

دختر نازنینم ... تا امروز نمیدونستم حرف زدن اینقدر سخت و مشکله .. تو باعث شدی برم تحقیق کنم در این مورد و متوجه بشم که خیلی چیزا توی حرف زدن دخیلن ... مثلا هر کدوم از دندون ها نقشی تو حرف زدن و بعضی کلمات رو دارن یا رشد عقلی و دایره لغات و خیلی چیزای دیگه ...

این روزا تو با زبونی حرف میزنی که بیشترشو من میفهمم و خیلیاشم بابایی و افراد نزدیک فامیل ...

خوشحالم که میتونی مقصودتو برسونی ... این خیلی به هردمون کمک میکنه ...

جدولی تهیه کردم که ستون اول کلمات تو با زبون بچه گونه اته و ستون دوم معنی اصلی کلمه ...

می میخوام ............... نمیخوام

می میشه ................ نمیشه

بالا بالا .......................... یعنی منو بلند کن بزار رو کابینت (از اون اصطلاحا بودا ههههههه)

صنه ........................ صندلی

نی نی ابده ................. نی نی بی ادبه

آله ....................... خاله

دنه .................. دنپایی

کش ............. کفش

چاش .............. چای

اول بخوره ................. میوه ( تا میوه می بینی یاد شعر میوه نخور نشسته می افتی و میگی اول بخوره)

شی ............. کتاب شعر

بازه ............. پازل

تی تی .......... کیتی ( همون هلو کیتی )

تاتون .............. کارتون

باباضا ................ بابا رضا

شزاد ........... مامان شهرزاد

آون ................ آرون (پسر دایی آرشیدا)

بهت بگم نی نی بد چیکار میکنه یه جیغ میزنی و بعد میگی مامانش د میکنه ...

گریه الکی هم بلدی ... گریه میکنی و خودت میگی اکی اکی ... ههههههههههه



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 11:29 | سه شنبه 14 آبان 1392 توسط مامان آرشیدا خانوم

همسفرای این سفر زنونه شامل من و تو ، مامان شهرزاد و خاله الهه و خاله شراره و خاطره جون بودن...

این سفر یکی از سفرایی بود که با ابهام راضی شدم که بریم ...

به دلایلی مثل اینکه :

- میترسیدم تو این هوای نسبتا سرد پاییز تو سرما بخوری و هم خودت اذیت شی و هم من و بقیه همراهان...

- قرار بود بابایی هم همرامون نیاد به خاطر نداشتن مرخصی و ... (مشکلاتش مثل همیشه)

- و خیلی چیزای ریز و خورد دیگه که حوصله باز کردنشونو برات ندارم ...

ولی به هرحال به این سفر رفتیم و امام رضای مهربون ما رو طلبید و سرماخوردگی خفیفت نه تنها شدید نشد بلکه خفیفتر شد و هوای مشهد فوق العاده خوب و بهاری بود ... و خیلی به هممون خوش گذشت ...

اینم از اولین زیارتت ... قبول باشه دخترم ... التماس دعا

با قطار سریع السیر پردیس رفتیم و برگشتیم ... نسبتا خوب بود ... و زود رسیدیم ... مخصوصا واسه ما که راه به راه استاد جاده های شمال شدیم چند ساعتم روش چیز زیادی نبود ... ٨ ساعته رسیدیم مشهد ... و تو هم یه صندلی داشتی و پیش من مث خانوما نشسته بودی ... فقط گاهی خسته میشد و خاله خاله میکردی که خاله الهه یا من میبردیمت بین واگنا که حالت تکون تکون و لرزشی داشت و اونجا خوشت می اومد ... خوشم میاد مث منو بابایی تو هم اهل کارای ریسکی و ترسناکی ...

یه هتل خیلی خوب هم گیرمون اومد به نام هتل قائم که خیلی خوب و تمیز بود و تازه ساز و ما سومین مسافر هتل و اولین مسافر این اطاق بودیم ... به خاطر همین تموم ملحفه ها و ظروف نوی نو و آکبند بودند ... خیلی خوب بو و از این لحاظ خیلی راضی بودم ...

یه روزم رفتیم کوهسنگی به عشق اون مغازه های خرت و پرتای سنگی ... ولی دیدیم جا تره و بچه نیست ... اونجا داشتن ساخت و ساز میکردن و اثری از اون مغازه ها نبود متاسفانه ... ما هم رفتیم تو پارکش یه کم گشتیدیم و یه دیزی زدیم تو رگ و برگشتیم ...

و اما ........ یه روزم رفتیم خونه دوست جون جونیم زینب خانوم و دختر نازنازیشون فاطمه خانوم که خیلی شرمندمون کردن و کلی مهمون نوازی کردن و نهار دبشششش و ... تو و فاطمه هم حسابی با هم بازی کردین و بعد از ظهر حدود ساعت ٤ جفتتون در حال غش کردن بودین که تو اطاقای جداگونه خوابوندیمتون و ٣ سوت خوابیدین بس که خسته بودین ... من و دوس عزیزمم کلی با هم خلوت کردیم و حرفای درگوشی زدیم که بیدار نشین و ١ ساعتی خوابیدین و و قتی بیدار شدی ما زود زدیم بیرون سمت هتل که همه منتظرمون بودن که بریم خرید و حرم ...

 اینم موقع برگشت تو قطار که از همون اولش خوابیدی تا ٢-٣ ساعت دیگه ...



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 11:35 | شنبه 11 آبان 1392 توسط مامان آرشیدا خانوم

یک دقیقه سکوت برای رویاهای شیرین کودکی ، که هرگز باز نخواهند گشت!

 

تاریخ من کودکیم هست

 گذشت، اما در یادهایمان جاودانه ماند

کودکی دنیاییه که مث برق و باد میگذره ... یادم میاد تو دوران کودکیم هر کی ازم میپرسید چه آرزویی داری میگفتم دلم میخواد زودتر بزرگ شم و 20 سالم بشه ... همینطورم شد زودددددد بزرگ شدم ... حالا 33 سالمه و مادر یه دختر خوشگلم ... یعنی یه چیزی فوق آرزوهام ...

دختر خوبم کودکی زود میگذره ... به قول مامانم و مادربزرگت چگونگیش مهمه ...

اینو همیشه آویزه گوشت کن عزیزم ...

اگر بخندی، دنیا با تو می خندد

شادی کنی ، مردم به سوی تو جذب میشوند

پس شاد باش و شادی ببخش

اینم کادوی من و بابایی واسه گرامیداشت این روز به تو دختر خوب و گل ...



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 13:40 | سه شنبه 16 مهر 1392 توسط مامان آرشیدا خانوم

دخترم این اولین مسافرت من و تو محسوب میشد ... تنهای تنها بدون هیچ حتی آشنایی ...

فوزیه جون اینا اومده بودن شمال با دخترشون نادیه که یه دختر هم سن و سال شما داشتن به نام غدیر که خیلییییییییییییییییی ناز و خوشگل بود ... و من خیلی دلم میخواست شما هم با هم دیگه آشنا بشید منم که خیلی فوزیه جونو دوس دارم و همش دلم اونجا بود و بابایی هم میگفت اصلا فرصت مسافرت نداریم و راستم میگفت مغازه این روزا خیلی شلوغه و به خاطر همینم تولدتو جا به جا کردیم ... این شد که آخر هفته یعنی چهارشنبه یهو به ذهنم رسید که حالا که بابایی این دو روزو تعطیله منو تو یه گریزی بزنیم بریم رشت و جمعه بعد از ظهرم برگردیم ... حالا یا با هواپیما و یا اتوبوس ویژه (وی آی پی) که شما راحت باشی و تو راه زیاد اذیت نشی ... بابا هم با کمی مکث قبول کرد (چون نگران بود تو اذیت شی و منو اذیت کنی) ولی من گفتم مشکلی نیس و با اکراه قبول کرد هههههههههه

 ولی هوایما که پر بود و اصلا جای خالی نداشت و کنسل شد و اتوبوسای ویژه هم رزرو نداشتن پر بودن ولی گفت بیاین پای حرکت ماشین شاید یکی کنسل کرد ... ما هم با ناراحتی رفتیم و گفتم اگه نشد نمیرم برمیگردیم خونه ... و رفتیم ترمینال آرژانتین و ماشین ساعت ٥/٤ که رفت و اصلا جا نداشت و همه اومده بودند ... و موند فقط یه ماشین ساعت ٥ که اگه اینم همه مسافراش می اومدن دیگه کلا سفرمون کنسل میشد ... و از شانسمون دو نفر دیر کردن و راننده گفت شما بیایید و خوشبختانه ما رفتیم سوار شدیم و رفتیم پیش به سوی یه تجربه جدید ...

خوشبختانه تو برات اتوبوس تازگی داشت و تا حالا ندیده بودی و تا مدتی درگیر بزرگیشو صندلیا و مردم و سلام و احوالپرسی بودی ... و من که تصمیم داشتم تو تو اتوبوس خواب عصرتو کنی .. ولی تو اینقدر خسته بودی تو ماشین که با بابایی می اومدیم یه چرت زدی و خستگیت در شد و دیگه خواب از سرت پرید از شانس من ... بعدش اومدی رسیدی به من هی رو سر و کله ام رژه میرفتی .. تا اینکه یکی از مسافرا که یه دختر خانوم دبیرستانی بود باهات هی بای بای کرد و تو خواستی بری تو بغلش ... و بعد از اونم رفتی تو بغل یه آقایی که صندلی بغلیمون بود و من ١ ساعتی راحت بودم از کتک خوردنو گاز گرفتن و مشت و مال ...

یه کار جالبی هم کردی که همه مسافرین زدن زیر خنده ... وقتی دم غروب آقای راننده چراغای رنگی ریز بالای سرمونو روشن کرد تو یهو رو بهشون با شادی که تو چهره ات بود دستاتو وا کردی و گفتی وووااااااییییییییی چه قشنه (یعنی وای چه قشنگه) و همه زدن زیر خنده منم یاد فیلم صمد به شهر می رود افتادم ههههههههه

این ٢ روزم به هر حال گذشت و موقع برگشت خوشبختانه ٣ ساعت تو ماشین خوابیدی و وقتی بیدار شدی سر حال بودی ... و نسبتا راحت تر بودیم ... یه دختر بچه ٥ ساله هم صندلی جلوئیمون نشسته بودن که با اون مشغول بازی و صحبت شدی تا برسیم تهران... 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 12:23 | يکشنبه 21 مهر 1392 توسط مامان آرشیدا خانوم

عزیز من ،‌ گل من تولدت مبارک

قشنگ شدی ، گل شدی ، شدی مثل عروسک

تو سقف این اتاقه ، یه عالمه ستاره ، میخوان تولدت رو جشن بگیرن دوباره

فشفشه های روشن ‌بادکنکای رنگی ، تو دستامون میرقصن ‌رقص به این قشنگی

وقتشه که فوت کنی شمعا رو خاموش کنی ،شادیو مهمون کنی غم رو  فراموش کنی

نگاه نکن اینقده تو آینه خودت رو ،‌بیا ببر عزیزم کیک تولدت رو

باز میشه هدیه هامون با فاصله تک به تک ، عزیز من ‌گل من ‌تولدت مبارککککککککککک

دختر خوشگلم ،‌ تولد دو سالگیتم به خوبی و خوشی البته در تاریخ ٧ شهریور یعنی ١٠ روز قبل از تولدت برگزار شد و امسالم مث پارسال تو خونه مامان شهرزاد تولدتو جشن گرفتیم و خیلی مامان شهرزاد و خاله ها رو به زحمت انداختیم ...

و در مورد تاجی بگم که برات درست کردم اونم خودم به تنهایی ... اونم منی که اصلا حوصله کارای هنری رو هیچوقت نداشتم ، ولی تو انگیزه ای بهم دادی وصف نشدنی که بشینم چند هفته رو تاجت وقت بزارم و درستش کنم و همینطور طراحی های تزئین تولدت ...

 

البته از یه سری کارا عقب موندیم ... مث آرایشگاه رفتنتو و آتلیه ... چون جنابعالی نمیدونم هیجان زده بودی از تزئینات تولدت یا چی که اصلا میخواستی بعد از ظهر رو نخوابی ... و این منجر به گند زدن به تولدت میشد چون دخترم سابقه ات خرابه که اگه خوابت بگیره دنیا رو رو سرت خراب می کنی ... و من بیچاره رو از ساعت ٢ بعد از ظهر تا ساعت ٥/٥ بالا سر خودت نگه داشتی که بخوابی و خیلی خستم کردی و همین باعث شد هم سشوار موهام خراب شد و هم چهره ام تو کل تولد خسته و وامونده بود ... تو این دو سال زندگیت سابقه نداشت بعد از ساعت ٣ بخوابی ... بهر حال اینم خاطره ای شد ...

 خلاصه ساعت ٥/٦ بیدار شدی و منو خاله الهه بردیمت حموم و سریع آماده ات کردیم که بیای بین مهمونا یه تعداد از مهمونا اومده بودن ... اوایلش به خاطر تازه بیدار شدن از خواب یه کم لجبازی و بد قلقی کردی ولی بعد با خوردن یه شیرینی و آب میوه شارژ شدی و دیگه خوب بودی ... و مجلسو با دست زدنات گرم میکردی و همه رو دعوت میکردی به وسط برای رقص ...

کم کم شیطونیاتم شروع شد وسط تولدت رفتی زیر میز و در نمیومدی ... یا هی مسخواستی بری آرون (پسردایی آرشیدا) رو ببوسی و پیشش بشینی حتی وقتی خواب بود . اصلا انگار نه انگار که تولدته و اینهمه مهمون به خاطر تو اومدن ...

بعد از کلی رقص و شادی میز شام رو چیدیم و از مهمونا پذیرایی کردیم ... با ساندویچهای سالاد الویه و سالاد سرآشپز (مامانت) و چیکن استراگانوف (اینم برای اولین بار مامانی تو تولدت درست کرد که خیلی مورد استقبال مهمونا قرار گرفت ) ژله (دو رنگ با قالب مینی ماوس)  و چیپس و نوشیدنی های مختلف ...

و کیک تولدت که طبق تم تولدت مینی ماوس انتخاب کردیم و کلی استرس متحمل شدم سر پاپیون بالای سرش که میخواستم حتما برجسته باشه و قشنگیش به همون بود ... و بالاخره تقریبا همون شد و راضی بودم ...

و مراسم بازگشایی کادوهات که همشونو خیلی دوست داشتی و کلی با دیدنشون خوشحال میشدی ... و بعدشم بغلشون کردی تا جایی که تو دستت جا میشد و رفتی باهاشون رقصیدی ...

اینم از تولد ٢ سالگیت ... خدا رو شکر تقریبا همونی که میخواستیم شد ...

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 12:59 | چهارشنبه 3 مهر 1392 توسط مامان آرشیدا خانوم

خوشگل مامانی اوایل ماه رمضون از ٢ مرداد تا ١٩ ام بابایی اینا تعطیلی تابستونی داشتن و چون بابا میخواست پایان نامه اش را دفاع کنه ما از چند روز قبلش رفتیم رشت ... ولی از جاده چالوس ... چون با یه استادش تو رامسر بابایی قرار داشت در خصوص همون دفاعش ...

و اینکه تو مسیر رسیدیم به رامسر زیبا و سرسیز ... نارنجها قد گردو شده بودن و خیلی دیدنی بودن ... کلی ازت عکس انداختیم و تو بلوار رامسر با نمای هتل بزرگ و زیبای رامسر که قبلا کاخ شاه بود ... خودمونم خیلی عکس گرفتیم تا اینکه متوجه شدیم که شما پی پی کردین و رفتیم بشوریمت و به مسیرمون ادامه بدیم و نمیدونم کجا و چه جوری دوربین عزیزمون گم شد ... خیلی ناراحتم ... شاید ما سرگرم شستنت شدیم یکی از تو ماشین زده و رفته چون پنجره ها پایین بود و ما لحظاتی پشت کرده بودیم به ماشین ... یا جنابعالی مرحمت فرمودین از پنجره انداختینش بیرون چون تازگیا خیلی این کارو انجام میدی و هر چقدرم بهت میگم کار بدیه گوشت خریدار نیس که نیس ...

به هر حال دختر خوشگلم دوباره بی دوربین شدیم و دیگه نمیتونیم لحظات بزرگ شدنتو ثبت کنیم ... و این بسی جای ناراحتی داره ... ولی بهت قول میدم به زودی یه خوشگلترشو و مجهزترشو میخرم که دلم نسوزه که گم شد .. فدای سر تو عشقم ...

بهرحال بابایی با موفقیت دفاع کرد و نمره کامل رو گرفت . و برگشت تهران و ما موندیم رشت پیش خاله ها و فامیل که تو کلی استراحت کنی و شارژ شی ... تصمیم داشتیم دریا بریم آستارا بریم ... هیچ کدوم عملی نشد چون همش بارندگی بود و سردددددد منم که واست اصلا لباس گرم نبرده بودم مجبور شدم همونجا یه چیزایی واست بخرم که سرما نخوری ...

کلی کلمات جدید تو این روزا یاد گرفتی ...

به شلوار میگی ... شبا

به بلوز میگی ... بوزو

به شربت میگی ... شبت

به چراغ میگی ... چِاآ

به مسواک میگی ... مسه

به تلویزیون میگی ... توه

گاهی به بابایی میگی ... مهدی و گاهی میگی بابا

کلمات دیگه ای هم که خودت میگی موقع حرف زدن با عروسکات ...

توپول ... چطوری ؟ ... سغام (سلام) ... مال منه ... بده من ...

اعداد را هم تا ٦ درست و مرتب بلدی گاهی هم تا ٨ میگی .. عاشق دنپایی پوشیدنی تو خونه و دوس داری خودت بپوشی و درست هم میپوشی ... برات یه دنپایی خونه ٣ سایز بزرگتر خریدم که راحت بتونی بپوشی و به دنپایی های ما دیگه کاری نداشته باشی ... خیلی دوستش داری ...

شعر تاب تاب عباسی را به این نحو میخونی ...

تاب تاب عباسی .. اگه میخوای بندازی

از هر جاش خوشت اومد استفاده کردی و مصراع ها رو جابجا کردی ... عاشق این کاراتم ... هههههههه

شعر زنبور طلایی و با شیر آب بازی نکن و خرگوشه و تو قفسای باغ وحش را هم تا حدودی بلدی اجرا کنی و برسونی لپ کلامو ههههههههههه

تو تمیز کردن خونه به مامان کمک می کنی و دوست داری با پارچه وسایلو گرد گیری کنی و اسپری بزنی ...

اینم چند تا عکس از دوستات ...



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 12:07 | دوشنبه 21 مرداد 1392 توسط مامان آرشیدا خانوم

٢٢ تیر سامیار جون با مامان و باباش اومدن تهران و این دومین دیدار شما محسوب میشد .. سامیار ٣ روز از شما بزرگتره و واسه منم خیلی جالبه که با یه هم سن و سالت بازی کنی... از چند روز پیش که متوجه شدم خاله ماهک اینا میخوان بیان بهت می گفتم آرشیدا جون میدونی کی میخواد بیاد خونمون؟ تو منتظر می موندی که اشاره کنم ... اونوقت من گفتم سامیار میخواد بیاد و تو خوشحال شدی ... گفتم سامیارو یادته؟ با سر تایید کردی ... نمیدونم واقعا یادته یا نه ... خیلی واسم عجیبه آخه وقتی سامیارو دیدی فقط ٦ ماهت بود ...

به هر حال تو این چند روزی که پیشمون بودن خیلی بهمون خوش گذشت و واقعا شارژ شدیم ...

یه روزم رفتیم دریاچه چیتگر و قرار گذاشتیم خاله سوری (آتنا جون) و خاله آنا هم اومدن ... و تو بیشتر بهت خوش گذشت و با آرشیدای آنا جون هم بازی می کردی و همش میخواستی بری آزاد و رها بدوی ...



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 13:47 | شنبه 29 تير 1392 توسط مامان آرشیدا خانوم

خوشگلکم

اول از همه خبر به دنیا اومدن پسر داییت (آرون کوچولو) رو در تاریخ اول خرداد ١٣٩٢بهت تبریک میگم ... این خبر باعث شد که ما هم راهی یک سفر ١ روزه به شمال بشیم ... تا شما بتونی از نزدیک پسر دایتتو ببینی و همینطور ما نی نی کوشولوی نازنازیمونو ...

قبل از عید که واسه واکسن ١٨ ماهگیت برده بودمت مرکز بهداشت ... قد و زونت را که چک کردن گفتن وزنت یه کم کمه ١٠ کیلو و ٣٠٠بودی ... منم ازخوردنت گفتم که خیلی اذیت میکنی و خوب غذا نمیخوری و باید کلی پانتومیم بازی کنیم تا تو دو قاشق غذا بخوری ... و خانمه گفت تعداد وعده های غذاییتو بیشتر کنیم تا اگه ٢ قاشق هم میخوری زود به زود بخوری ... خلاصه تو عید هی بهت خوروندیم و بعد از عید که رفتیم چکاب ٢٠ ماهگیت ... گفت وزنت خوبه و شدی ١١ کیلو و سیصد...

خدا رو شکر ... گوش شیطون کر ... بعد از عید خوردنت خوب شده ... یعنی بهتر شده ... منم دیگه فهمیدم چیا دوس داری و همونا رو برات فراهم می کنم تا دیگه کمتر اذیتم کنی موقع خوردن ...

غذاهایی مثل : سالاد الویه ... سیب زمینی و تخم مرغ خورد شده مکعبی که خودت با چنگال بخوری ... ماکارونی فرمی یا سالاد ماکارونی ... فسنجون ... تخم مرغ نیمرو ... تخم بلدرچین ... جگر گوسفند کبابی عاشقشییییییییییییی ... گوشت ریش ریش شده و کوفته قلقلی و سیب زمینی سرخ کرده ...

تازگیا وقتی صبحها از خواب بیدار میشی ... بهت میگم سلام صبح بخیر و تو هم با خنده میگی صوبو ... یعنی صبحونه ... اونوقت من ازت می پرسم صبحونه میخوای؟ و لبخند میزنی و با سر تایید میکنی ...

عصرا هم که از خواب بیدار میشی میگی پوپو (یعنی پولو) ... میگم پوپو میخوای؟ باز با سر تایید میکنی ... میگم پوپو با چی ؟ میگی توتوخ (یعنی تخم مرغ)... خیلی خوشگل میگی ... منم زود برات آماده میکنم و میارم ...

عاشق عروسکایی هستی که تو دست میکنن و نمایش عروسکی بازی می کنن اینو ذاتا بلد بودی ... البته لیف حمومت جوجه است و من همیشه تو حموم کلی سلام سلام میکردم بهت و میزاشتی جوجو بشوردت ... چند روز پیش رفته بودیم هایپر استار و بین اونهمه عروسک تو یه عروسک نمایشی رو انتخاب کردی که جای انگشت داشت و مخصوص نمایش عروسکی ... منم که دنبال همچین چیزی بنا به علاقه ات بودم سریع برات یه خوشگلشو خریدم ... یه دختر با لباس محلی ... خیلی دوستش داری و کلی تو خونه برامون نمایش اجرا میکنی ... و به سلام میگی س س (با فتحه) ...

و چیز دیگه ای که واسه خودت انتخاب کردی و اصرار به خریدش داشتی ... قاشقای کوچولوی رنگی چلاستیکی بود ... مث زنای خونه خرید میکنه دخترم هههههههههههه ... منم اونا رو واست خریدم و باهاشون عصرا بهت ژله یا بستنی میدم خیلی دوستشون داری ...

یه چند روزیه که سلام رو خیلی بهتر ادا میکنی ... ولی هنوز درست درست نمیگی ... میگی سقام ... الهی قربونت برم که هنوز (لام) رو بلد نیستی ادا کنی ... عاشقتممممممممممممممممم

عاشق پارک و تاب بازی هستی ... وقتی تاب میشینی دیگه نمیخوای بلند شی و اصلا به فکر بچه های منتظر نیستی ... و تا حرف پارک رو می زنیم ... میگی تا تا عباسی آنا مانه نناسی ... این یعنی همون تاب تاب عباسی خدا منو نندازی ... ههههههههههههههههه عاشق این شعر خوندنتم ...

آهنگ هم که میشنوی اگه ملایم و آروم باشه تو هم با حالت آروم یه چیزایی باهاش میخونی و همصدایی میکنی ... عاشق این کاراتم ... اگه هم تند باشه مث دیجی ها باهاش میرقصی ... گاهی یه حرکاتی مث لزگی میکنی ... ههههههههههههه

قبلا وقتی از خواب بیدار میشدی و منو پیدا نمیکردی گریه راه مینداختی تا من بیام ... ولی یه چند وقتیه که وقتی از خواب بیدار میشی فقط میگی مامان ... مامان ... تا مامان بیاد و بگه جونم و بغلت کنه ...

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 12:10 | يکشنبه 2 تير 1392 توسط مامان آرشیدا خانوم
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 صفحه بعد
درباره وبلاگ

آرشيو مطالب

صفحات وبلاگ

آخرين مطالب

پيوند ها

آمار وبلاگ








گالری تصاویر